هان ای تاجر دل

به تاراج میبری دلم را ؟ 

ببر اما باز نگرد

که دیگر هیچ ندارم

هیچ 

/ 10 نظر / 7 بازدید
مينو

تموم شد ترانه به پايان رسيدم اگر گريه کردم اگر دل بريدم تموم شد ترانه قـلم را شکستم به کنجی خزيدم به ماتم نشستم نوشتم سکوتو صدا می‌شنيدی به هر خط شکستم تو گـفـتی نديدی می‌تونستی از تب ترانه بسازی دلی رو که بردی دوباره ببازی می‌تونستی ماهو به خوابم بـياری رو پـيـشونی شب ستاره بذاری اگر بی‌اجازه تو شعـرم نشستی چرا دل بريدی چرا دل نبستی تموم شد ترانه چشات غرق خوابه سوال من از تو هنوز بی جوابه ... سرسبز باشی

عاشق پاييزی

هيچ ندارم را بارها هجی کن تا حرفم را بشنوی آنهم با گوش دل... شايد آنروز که دلت زير باران عاشقانه هایم خيس خیس شد... صدای دلی را که به تاراج ميبری شنيدی... خوب میدانی که اين دل فقط مال تست ، ببر ... اما لحظه يی نگاهم کن ببين چيزی را فراموش نکرده ايی... همين

عاشق پاييزی

خبــر بلبــــل اين باغ مپرســـيد که من ناله يی می شنوم کز قفسی می آيد...

عاشق پاييزی

ديشب در خواب ديدم که بازگشته ايی کوچک چون عروسکی از بلور و پر داشتي، پرهای سبز روشن و هم دفتر سياهی از مشق های خط خورده داشتی....

آمون

نه! به تاراج ببرد؟ هرگز در عوض دستهايش را ميگيرم نگاهش خيالش د ل ش ! ... آبی باشيد.

آمون

صحبت از نشنيدن نيست نازنين! صحبت از اين است که او ميداند در نبودنش چگونه عاشقم! نميخواهد بشنود! نميخواهد!! ... آبی باشيد.